تبليغاتX
LOVE CITY

LOVE CITY

من بی تو دمی قرار نتوانم کرد

چند سخن بزرگ 3

سلامی نو با گلی پراز بوی خوش برای شما عزیزان

 دوستانم از نظراتتون ممنونم خوشا بسعادت من که این همه دوستای خوب دارم.

بعضی از دوستان عکسمو برای پست جدید میخوان منم نمیدونم که بذارم یا نه البته نه اینکه نمیخوام فقط نمیدونم تو این وب میتونه جایی برا عکسم باشه یا نه!!؟؟

لطفا مثه همیشه با نظراتتون راهنماییم کنید.

حالا نوشتن بسه دیگه بریم ادامه مطلب.

یا حق

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  بیست و هفتم مهر 1389ساعت 12:43  توسط بهنام  | 

زنده یاد دکتر شریعتی

سلامی پر از محبت به یکا یک شما دوستانم.

امیدوارم هرکجای این دنیا باشید موفق و پر از امید باشید.

این پستم همونطور که قول داده بودم از استاد دکتر شریعتی است.

اگه حوصله داری بخونش چون باید با نهایت روشن فکری بخونیش و درکشون کنی.

یا حق


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  بیستم مهر 1389ساعت 11:22  توسط بهنام  | 

سپیده (سهراب سپهری)

با سلام خدمت دوستان عزیزم

این سری همون طور که شما خواسته بودید براتون از سهراب سپهری متنی گذاشتم و تقدیم میکنم به همه شماهایی که با این نظراتتون منو خوشالتر و راغب تر میکنید.

اگه دیر آپ کردم معذرت میخوام.

سری بعدی هم از استاد همیشه زنده - دکتر شریعتی - پست میذارم بگفته تنها خانم. 

یا حق


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یازدهم مهر 1389ساعت 15:5  توسط بهنام  | 

چند سخن بزرگ 2

دوستان عزیزم سلام.

مرسی از پیشنهاداتتون.

من از اینکه میبینم هر کسی مطالبمو میخونه و واسم یه نظر جالب میده خیلی خوشال میشم و راغب تر واسه پست مطالب جدیدم.

 

تو این پستم میخواستم از سهراب سپهری عزیز مطلب بذارم ولی چون دیدم تو اکثر نظرات خصوصیم گفتن که از سخنان بزرگان بیشتر مطلب بذارید بدین علت منم سخنان بزرگان ۲ را زود تر پست کردم .

 

امیدوارم که نهایت استفاده رو ببرید.

 

متشکرم. 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سوم مهر 1389ساعت 14:39  توسط بهنام  | 

چند سخن بزرگ 1

 کسی که قدرت را با پول بخرد عدالت را هم به پول میفروشد.

آینده ها بنظر بزرگ جلوه میکنند ولی وقتیکه گذشتند می فهمیم که ناچیز بودند.

اختراع پول قاتل خوشبختی بشر شد.

اشتباه را تصحیح نکردن خود اشتباهی دیگر است.

میراثی گران بها تر از راستی و درستی نیست.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  بیست و هشتم شهریور 1389ساعت 19:46  توسط بهنام  | 

ارباب زمستان (شهریار)

زمستان پوستین افزود بر تن کدخدایان را

ولیکن پوست خواهد کند ما یک لا قبایان را

ره ماتم سرای ما ندانم از که می پرسد

زمستانی که نشناسد در دولت سرایان را

به دوش از برف بالاپوش خز ارباب می آید

که لرزاند تن عریان بی برگ و نوایان را

به کاخ ظلم باران هم که آید سر فرود آرد

ولیکن خانه بر سر کوفتن داند گدایان را

طبیب بی مروت کی به بالین فقیر آید

که کس در بند درمان نیست درد بی دوایان را

به تلخی جان سپردن در صفای اشک خود بهتر

که حاجت بردن ای آزاده مرد این بی صفایان را

به هر کس مشکلی بردیم و از کس مشکلی نگشود

کجا بستند یا رب دست آن مشکل گشایان را

نقاب آشنا بستند کز بیگانگان رستیم

چو بازی ختم شد بیگانه دیدیم آشنایان را

به هر فرمان آتش عالمی در خاک و خون غلطید

خدا ویران گذارد کاخ این فرمانروایان را

به کام محتکر روزی مردم دیدم وگفتم

که روزی سفره خواهدشد شکم این اژدهایان را

به عزت چون نبخشیدی به ذلت می ستانندت

چرا عاقل نیندیشد هم از آغاز پایان را

حریفی با تمسخر گفت زاری شهریارا بس

که میگیرند در شهر و دیار ما گدایان را

 

+ نوشته شده در  بیست و چهارم شهریور 1389ساعت 9:36  توسط بهنام  | 

ارزوی مادر

به عمري داشتي زرعي و كشتي 

جهانديده كشاورزي به دشتي

دل از تيمار كار آسوده كردي

بوقت غلّه، خرمن توده كردي

كه تا از كاه مي شد گندمش پاك

ستمها مي كشيد از باد و از خاك

كه تا يك روز مي انباشت انبار

جفا از آب و گل ميديد بسيار

به هنگام شياري و حصادي

سخنها داشت با هر خاك و بادي

كه از سرما بخود لرزيد دهقان

سحرگاهي هوا شد سرد زانسان

شكست از تاك پيري شاخساري

پديد آورد خاشاكي و خاري

فرو زينه زد، آتش كرد روشن

نهاد آن هيمه را نزديك خرمن

بناگه طايري آواز در داد

چو آتش دود كرد و شعله سر داد

در اين خرمن مرا هم حاصلي هست

كه اي برداشته سود از يكي شصت

مبادا خانماني را بسوزي

نشايد كاتش اين جا بر فروزي

چنان دانم كه مي سوزد جهانرا

بسوزد گر كسي اين آشيانرا

حساب ما برون زين دفتر افتد

اگر برقي بما زين آذر افتد

كه خواهم داشت روزي مرغكي چند

بسي جستم بشوق از حلقه و بند

هنوز اين لانه بي بانگ سرور است

هنوز آنساعت فرخنده دور است

مرا آموخت شوق انتظاري

ترا زين شاخ آنكو داد باري

نهفته، هر دلي را آرزويي است

به هر كامي كه پويي كامجويي است

تواني بخش، جان ناتوان را

كه بيم ناتوانيهاست جان را

 

+ نوشته شده در  هجدهم شهریور 1389ساعت 10:6  توسط بهنام  | 

خواب خوب

پس از توفان

پس از تندر

پس از باران

سرشك سبز برگ از شاخه هاي جنگل خاموش

مي افتاد

 

نه بيد ز باد

نه برگ از برگ مي جنبيد

شكاف ابرها راهي به نور ماه مي دادند

دوباره راه را بر ماه مي بستند

 

و من همچون نسيمي از فراز شاخه ها پرواز مي كردم

تو را مي خواستم اي خوب، اي خوبي

به ديدار تو من مي آمدم با شوق

با شادي

 

تو را مي بينم اي گيسو پريشان در غبار ياد

تو با من مهربانتر از مني

با من

تو با من مهرباني مي كني چون مهر

مهري مهربان با من

 

پس از توفان

پس از تندر

پس از باران

گل آرامش آوازي

به رنگ چشمهاي روشنت دارد

نسيمي كز فراز باغ مي آيد

چه خوش بوي تنت دارد

 

من اينك در خيال خويش خواب خوب مي بينم

تو مي آئي و از باغ تنت صد بوسه مي چينم

 

+ نوشته شده در  دوازدهم شهریور 1389ساعت 8:21  توسط بهنام  | 

وای بر ما

السلام علیک یا امیرالمومنین

السلام علیک یا علی بن ابی طالب

 

علي اي هماي رحمت تو چه آيتي خدا را

که به ماسوا فکندي همه سايه‌ي هما را

دل اگر خداشناسي همه در رخ علي بين

به علي شناختم به خدا قسم خدا را

به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند

چو علي گرفته باشد سر چشمه‌ي بقا را

مگر اي سحاب رحمت تو بباري ارنه دوزخ

به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را

برو اي گداي مسکين در خانه‌ي علي زن

که نگين پادشاهي دهد از کرم گدا را

بجز از علي که گويد به پسر که قاتل من

چو اسير تست اکنون به اسير کن مدارا

بجز از علي که آرد پسري ابوالعجائب

که علم کند به عالم شهداي کربلا را

چو به دوست عهد بندد ز ميان پاکبازان

چو علي که ميتواند که بسر برد وفا را

نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت

متحيرم چه نامم شه ملک لافتي را

بدو چشم خون فشانم هله اي نسيم رحمت

که ز کوي او غباري به من آر توتيا را

به اميد آن که شايد برسد به خاک پايت

چه پيامها سپردم همه سوز دل صبا را

چو تويي قضاي گردان به دعاي مستمندان

که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را

چه زنم چوناي هردم ز نواي شوق او دم

که لسان غيب خوشتر بنوازد اين نوا را

«همه شب در اين اميدم که نسيم صبحگاهي

به پيام آشنائي بنوازد و آشنا را»

ز نواي مرغ يا حق بشنو که در دل شب

غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهريارا

  شهريار

شهادت مولایمان را به تمامی شیعیان آن حضرت بزرگوار تسلیت عرض می نمایم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  هشتم شهریور 1389ساعت 19:4  توسط بهنام  | 

احساس

نشسته ماه بر گردونه عاج .

به گردون مي رود فرياد امواج .

چراغي داشتم، كردند خاموش،

خروشي داشتم، كردند تاراج

 

+ نوشته شده در  پنجم شهریور 1389ساعت 19:29  توسط بهنام  | 

آسمان کبود

بهارم دخترم از خواب برخيز

شكر خندي  بزن و شوري برانگيز

گل اقبال من اي غنچه ي  ناز

بهار آمد تو هم با او بياميز

***

بهارم دخترم آغوش واكن

كه از هر گوشه،  گل آغوش وا كرد

زمستان ملال انگيز بگذشت

بهاران خنده بر لب آشنا كرد

***

بهارم، دخترم، صحرا هياهوست

چمن زير پر و بال پرستوست

كبد آسمان همرنگ درياست

كبود چشم تو زيبا تر از اوست

***

بهارم، دخترم، نوروز آمد

تبسم بر رخ مردم كند گل

تماشا كن تبسم هاي او را

تبسم كن كه خود را گم كند گل

***

بهارم، دخترم، دست طبيعت

اگر از ابرها گوهر ببارد

و گر از هر گلش جوشد بهاري

بهاري از تو زيبا تر نيارد

***

بهارم، دخترم، چون خنده ي صبح

اميدي مي دمد در خنده تو

به چشم خويشتن مي بينم از دور

بهار دلكش آينده ي تو !

 

+ نوشته شده در  سی و یکم مرداد 1389ساعت 21:16  توسط بهنام  | 

فريدون مشيری(1379 - 1305)

فريدون مشيری در سی‌ام شهريور ۱۳۰۵ در تهران به دنيا آمد. جد پدری‌اش بواسطه ماموريت اداری به همدان منتقل شده بود و از سرداران نادر شاه بود. پدرش ابراهيم مشيري افشار فرزند محمود در سال ۱۲۷۵ شمسي در همدان متولد شد و در ايام جواني به تهران آمد و از سال ۱۲۹۸ در وزارت پست مشغول خدمت گرديد. او نيز از علاقه‌مندان به شعر بود و در خانوده او هميشه زمزمه اشعار حافظ و سعدي و فردوسي به گوش مي‌رسيد.

به گفته خودش: ” در سال ۱۳۲۰ كه ايران دچار آشفتگي‌هايي بود و نيروهاي متفقين از شمال و جنوب به كشور حمله كرده و در ايران بودند ما دوباره به تهران آمديم و من به ادامه تحصيل مشغول شدم. دبيرستان و بعد به دانشگاه رفتم. با اينكه در همه دوران كودكي‌ام به دليل اينكه شاهد وضع پدرم بودم و از استخدام در ادارات و زندگي كارمندي پرهيز داشتم ولي مشكلات خانوادگي و بيماري مادرم و مسائل ديگر سبب شد كه من در سن ۱۸ سالگي در وزارت پست و تلگراف مشغول به كار شوم و اين كار ۳۳ سال ادامه يافت. در همين زمينه شعري هم دارم با عنوان عمر ويران “ . مادرش اعظم السلطنه ملقب به خورشيد به شعر و ادبيات علاقه‌مند بوده و گاهي شعر می گفته، و پدر مادرش، ميرزا جواد خان مؤتمن‌الممالك نیز شعر مي‌گفته و نجم تخلص مي‌كرده و ديوان شعری دارد كه چاپ نشده است.

 

+ نوشته شده در  سی و یکم مرداد 1389ساعت 21:12  توسط بهنام  | 

استا شهریار میگوید 2 :

گذار آرد مه من گاهگاه از اشتباه اینجا

فدای اشتباهی کآرد او را گاهگاه اینجا

مگر ره گم کند کو را گذار افتد به ما یارب

فراوان کن گذار آن مه گم کرده راه اینجا

کله جا ماندش این جا و نیامد دیگرش از پی

نیاید فی المثل آری گرش افتد کلاه اینجا

نگویم جمله با من باش و ترک کامکاران کن

چو هم شاهی و هم درویش گاه آنجاو گاه اینجا

هوای ماه خرگاهی مکن ای کلبه درویش

نگنجد موکب کیوان شکوه پادشاه اینجا

توئی آن نوسفر سالک که هر شب شاهد توفیق

چراغت پیش پا دارد که راه اینجا و چاه اینجا

بیا کز دادخواهی آن دل نازک نرنجانم

کدورت را فرامش کرده با آئینه آه اینجا

سفر مپسند هرگز شهریار از مکتب حافظ

که سیر معنوی اینجا و کنج خانقاه اینجا

 

+ نوشته شده در  سی و یکم مرداد 1389ساعت 18:44  توسط بهنام  | 

استا شهریار میگوید 1 :

در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم
عاشق نمی‌شوی که ببینی چه می‌کشم

با عقل آب عشق به یک جو نمی‌رود
بیچاره من که ساخته از آب و آتشم

دیشب سرم به بالش ناز وصال و باز
صبحست و سیل اشک به خون شسته بالشم

پروانه را شکایتی از جور شمع نیست
عمریست در هوای تو میسوزم و خوشم

خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست
شاهد شو ای شرار محبت که بی‌غشم

باور مکن که طعنه‌ی طوفان روزگار
جز در هوای زلف تو دارد مشوشم

سروی شدم به دولت آزادگی که سر
با کس فرو نیاورد این طبع سرکشم

دارم چو شمع سر غمش بر سر زبان
لب میگزد چو غنچه‌ی خندان که خامشم

هر شب چو ماهتاب به بالین من بتاب
ای آفتاب دلکش و ماه پری‌وشم

لب بر لبم بنه بنوازش دمی چونی
تا بشنوی نوای غزلهای دلکشم

ساز صبا به ناله شبی گفت شهریار
این کار تست من همه جور تو می‌کشم

 

+ نوشته شده در  سی و یکم مرداد 1389ساعت 18:26  توسط بهنام  | 

مناجات استاد شهریار

دلم جواب بلی می دهد صلای تو را
صلا بزن که به جان می خرم بلای تو را

به زلف گو که ازل تا ابد کشاکش تست
نه ابتدای تو دیدم نه انتهای تو را

کشم جفای تو تا عمر باشدم ، هر چند
وفا نمی کند این عمرها وفای تو را

بجاست کز غم دل رنجه باشم و دلتنگ
مگر نه در دل من تنگ کرده جای تو را

تو از دریچه ی دل می روی و می آیی
ولی نمی شنود کس صدای پای تو را

غبار فقر و فنا توتیای چشمم کن
که خضر راه شوم چشمه ی بقای تو را

خوشا طلاق تن و دلکشا تلاقی روح
که داده با دل من وعده ی لقای تو را

هوای سیر گل و ساز بلبلم دادی
که بنگرم به گل و سر کنم ثنای تو را

به آب و آینه ام ناز می کند صورت
کو صوفیانه به خود بسته ام صفای تو را

به دامن تر خود طعنه می زنم زاهد
بیا که برنخورد گوشه ی قبای تو را

ز جور خلق به پیش تو آورم شکوه
بگو که با که برم شرح ماجرای تو را

ز آه من به هلال تو هاله می خواهند
به در نمی کند از سر دلم هوای تو را

شبانیم هوس است و طواف کعبه ی طور
مگر به گوش دلی بشنوم صدای تو را

به جبر گر همه عالم رضای من طلبند
من اختیا کنم ز آن میان رضای تو را

گرم شناگر دریای عشق نشناسند
چه غم ز شنعت بیگانه آشنای تو را

چه شکر گویمت ای چهره ساز پرده ی شب
که چشمم این همه فیلم فرح فزای تو را

چه جای من که بر این صحنه موه های بلند
به صف ستاده تماشای سینمای تو را

بر این مقرنس فیروزه تا ابد مسحور
ستاره ی سحری چشم سرمه سای تو را

به تار چنگ نواسنج من گره زده اند
فداست طره ی زلف گره گشای تو را

بر آستان خود این دلشکستگان دریاب
که آستین بفشاندند ماسوای تو را

دل شکسته ی من گفت شهریارا بس
که من به خانه ی خود یافتم خدای تو را

 

+ نوشته شده در  سی و یکم مرداد 1389ساعت 8:24  توسط بهنام  | 

آثار استاد شهریار

نخستین اثر استاد شهریار مثنویی بود به نام روح پروانه كه مورد توجه شعرا و ادیبان و محافل ادبی قرار گرفت و هم چنین دارای دیوان اشعاری است كه شامل ۱۵ هزار بیت از قصیده ،مثنوی ، قطعه است كه در سه جلد تاكنون به چاپ رسیده است و منظومه تركی معروف (حیدربابا).

 

+ نوشته شده در  سی و یکم مرداد 1389ساعت 7:26  توسط بهنام  | 

ویژگی سخن استاد شهریار

استاد شهریار یكی از شعرای بزرگ و توانای معاصر به شمار می رود كه اشعارش از لطف و شور وهیجان خاصی برخوردار است و به قول یكی از بزرگان شهریار نه تنها افتخار ایران بلكه افتخار شرق است . استاد شهریار از شعرایی است كه پیرو سبك قدیم بود و در انواع مختلف شعری اشعار بسیار زیبایی سروده است و با آنكه ایشان در دوران اوج نوگرایی شعر فارسی قرار داشت اما هیچ وقت از خط سبك قدیم خارج نشد .

 

+ نوشته شده در  سی و یکم مرداد 1389ساعت 7:22  توسط بهنام  | 

زندگی نامه استاد شهریار

استاد محمد حسین شهریار در سال ۱۲۸۵ ه.ش در تبریز به دنیا آمد .علوم مقدماتی را در آن شهر فرا گرفت و تا سوم دبیرستان به تحصیل پرداخت و ادبیات عرب را در مدرسه طالبیه تبریز آموخت و زبان فرانسه را از اساتید همان شهر فرا گرفت . او سپس به تهران آمد و در دارالفنون به تكمیل دوره متوسطه همت گماشت .سپس به تحصیل در رشته طب پرداخت اما پس از دو یا پنج سال رشته طب را رها كرد و نتوانست آن را به پایان برساند . سپس به استخدام دولت درآمد و در سال ۱۳۱۰ ه.ش در اداره ثبت اسناد تهران به كار پرداخت و پس از مدتی به نیشابور ماموریت یافت و سپس به مشهد منتقل شد و مدت دو سال در این دو شهر به خدمت مشغول بود . آنگاه به تهران بازگشت و به خدمت شهرداری درآمد و یك سال هم به عنوان بازرس بهداری مشغول به كارشد و از آن پس به بانك كشاورزی منتقل شد و در آنجا خدمت كرد و مدتی از تهران به زادگاه خود مراجعت كرد و تا پایان عمر در آنجا زندگی كرد و مدتی نیز در دانشكده ادبیات تبریز به تدریس مشغول شد و در همان زمان منظومه معروف و تركی خود را با نام حیدربابا منتشر كرد كه مورد استقبال كم نظیر قرار گرفت . سرانجام در سال ۱۳۶۷ به علت بیماری در تهران بدرود حیات گفت و جنازه اش را به تبریز منتقل ساختند و در مقبرهٔ الشعرا آن شهر به خاك سپردند .

+ نوشته شده در  سی و یکم مرداد 1389ساعت 7:16  توسط بهنام  |